محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

839

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چندين ساله پدر بر پدر از دست وى بشود ، و شما را همچنين بايد كه او را دشمن داريد و هر كجا يابيد بكشيد . و امّا آنچه گفتى از بهر نعمان بن منذر كه من او را بكشتم و حقّ او و آن پدرش نشناختم از بهر زنى ، و به دروغ دبيرى او را هلاك كردم ، من او را از بهر زن نكشتم و نه به گفتار دبير ، و ليكن من آن وقت كه از دست بهرام چوبين بگريختم و به روم شدم ، به راه اندر همى رفتم ، راهبى را ديدم ، مرا اين همه كارها كه تا امروز ديدم همه مرا گفته بود كه اين ملك از خاندان ما برود و به دست مردى بزرگ افتد از عرب ، و نگفت كه آن مرد كيست ، و من اندر عرب از او بزرگتر كس نديدم و نمىدانستم و نمىشناختم . به دلم چنان آمد كه اين عرب او بود و بر وى بهانه جستم و او را از بهر صيانت ملك بكشتم ، و نگاه داشتن ملك بر اهل بيت خويش ، و از اين معنى كردم ، و جايى كه تهمت شدن ملك بود ، آنجا هيچ حقّى را جاى نماند . و من اين همه كه كردم به حجّت كردم نه از بهر آنكه مرا منفعتى بود . اكنون من دانم كه كار من به كناره رسيد و روزگار من تباه شد ، و ليكن خواستم كه ترا [ b 152 ] آگاه كنم ، كه ترا نادان يافتم و به نادانى مرا ملامت كردى و حجّت من ندانستى ، و مرا دل بر تو همى سوزد كه چون مرا بكشى از ملك من بر نخورى كه خلق جهان اندر همه دينى متّفقاند از جهودان و ترسا آن و مغان كه هر كه پدر را بكشد ميراث پدر بر وى حرام شود ، پس اگر بگيرد از آن بر نخورد ، و كمترين ملكى كه او را بدين جهان به ملك زندگانى باشد تو باشى ، و از همه پادشاهان تو كمزندگانىتر باشى و تو خواهى بودن . و السّلام . پس رسول بازگشت و همه جواب حرفا بحرفا بگفت ، و حديث آن آبى نيز با شيرويه شرح داد . شيرويه بگريست و درد آمدش از كشتن پدر . و ديگر روز همه سپاه بنزديك او آمدند ، و او رسول را بخواند و گفت : عرضه كن آن پيغامهاى من كه به پرويز بردى و جواب كه باز آوردى . رسول همچنان كه او گفته بود پيش سپاه و بزرگان عجم باز گفت . شيرويه گفت : هر آن چيزى كه ما پنداشتيم كه او خطا كرده است همه حجّت و بيّنت پيش آورد ، خون ريختن او حلال نيست ، او را هم آنجا مىبايد داشتن . مردمان اين سپاه نپسنديدند و گفتند : پادشاهى ما به دو ملك راست